Poetic, Cultural
**** **** من و خدای من ......
![[تصویر: df0385cba256.jpg]](http://s2.picofile.com/file/7124920856/df0385cba256.jpg)
خیانت را شاید بشود
تحمل کرد....
اما جواب هر کدام از این
" مگر من چه کم داشتم" های آخرش،
برای ویران کردن
یک زندگی کافیست!!!


در کوچه های هیچ کس
پشت دیوارهای خانه ی آشنایی
نشسته بود
رسیدن عشق را آرزو می کرد
باور داشت
اگر پل های اعتماد را آتش زده اند
و راه هایی رسیدن را بسته اند
بال های امید را
نتوانسته اند بشکنند
او می دانست که ایمان
از واقعیت بالاتر است...

آدم های ساده را دوست دارم.
همان ها که بدی هیچ کس را باور ندارند.
همان ها که برای همه لبخند دارند.
همان ها که همیشه هستند،
برای همه هستند.
آدمهای ساده را
باید مثل یک تابلوی نقاشی
ساعتها تماشا کرد؛
عمرشان کوتاه است.
بسکه هر کسی از راه می رسد
یا ازشان سوء استفاده می کند یا
زمینشان میزند
یا درس ساده نبودن بهشان می دهد.
آدم های ساده را دوست دارم.
بوی ناب “ آدم” می دهند . .
برای زیبا زندگی نکردن:
کوتاهی عمر را بهانه نکن…
عمر کوتاه نیست…
ما کوتاهی می کنیم
من به تنهایی یک باغ بعد یک خواب زمستانی
می اندیشم
و به گلهای فروخفته به دامان سکوت
من به یک کوچه گیج،گیج از عطر اقاقی ها
می اندیشم
و به یک زمزمه عابر مست
که ز تنهایی خود ناشاد است
من به دلتنگی شبهای ملول و تهی ماندن خود
از شادی می اندیشم
ذهنم از خاطره ها سرشار است
و فروآمدن معجزه در هستی من مثل خوشبختی من
دورترین حادثه است
من به خوشبختی ماهی ها می اندیشم
که در ان وسعت آبی باز هم باهم همراهند
من به یک خانه می اندیشم
یک خانه دور که در آن فانوسی می سوزد
و در آن جای تو مانه است تهی
و به گلهای فراموشی آن گلدان می اندیشم
من به تنهایی خویش به تنهایی باغ
به یک معجزه می اندیشم
شلیک میشوی
به شقیقه های من
با ماشه ای که چک چک
از چشمان ات می چکد
نبض ام را بگیر
مرده ام اما چقدر
تند تر میزند .


بخار دلتنگی نشسته بر شیشه ی احساسم را
هیچ
" هایی "
پاک نکرد...
**** کفر نامه

خدایا کفر نمیگویم،
پریشانم،
چه میخواهی تو از جانم؟!
مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی.
خداوندا!
اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی

نه امپراتورم
و نه ستاره ای در مشت دارم
اما خودم را
با کسی که خیلی خوشبخت است اشتباه گرفته ام
و به جای او راه می روم
غذا می خورم
می خوابم و ...
چه اشتباه قشنگ و دل انگیزی!


آدم ها می گذرند
آدم ها از چشم هایم می گذرند
و سایه ی یکایکشان
بر اعماق قلبم می افتد
مگر می شود
از این همه آدم
یکی تو نباشی
لابد من نمی شناسمت
وگرنه بعضی از این چشم ها
این گونه که می درخشند
می توانند چشم های تو باشند...

دیگرزمان، زمانه مجنون نیست
فرهاد،
در بیستون مراد نمی جوید ،
زیرا بر آستانه خسرو،
بی تیشه ای به دست کنون سر سپرده است .
در تلخی تداوم و تکرار لحظه ها،
آن شور عشق
عشق به شیرین را،
از یاد برده است .
تنهاست گرد باد بیابان،
تنهاست .
و آهوان دشت،
پاکان تشنگان محبت
چه سالهاست
دیگر سراغ مجنون،
آن دلشکسته عاشق محزون رام را
از باد و از درخت نمی گیرند
زیرا که خاک خیمه ابن سلام را
خادم ترین و عبدترین خادم
مجنون دلشکسته محزون است .
در عصر تضاد، عصر شگفتی
لیلی
دلاله محبت مجنون است !!
ای دست من به تیشه توسل جو،
تا داستان کهنه فرهاد را،
از خاطرات خفته برانگیزی .
ای اشتیاق مرگ
در من طلوع کن .
من اختتام قصه مجنون رام را
اعلام می کنم

فکر میکردم تو همدردی
همیشه به من میگن مثل بچه ی آدم رفتار کن…… من نمیدونم مثل هابیل باشم یا قابیل!؟
گریه” تر “میکنه
باید مهربان “تر” میشدی
گناه نامهربانیت به گردن گریه نینداز
نشسته ام….
_ کجا؟
…کنار همان چاهی که تو برایم کندی….
عمق نامردی ات را اندازه می گیرم
این بار تو بگو
دوستت دارم
آسمان را گفته ام به زمین نیاید
چه فرق می کند وسوسه سیب یا حوا … برای کسی که آدم نیست
سیگارت را
با او
روشن
کن
تکلیفت را
با من
می خواهم گیاه خوار شوم از دستت….از بس که مرا خر فرض کردی
جلو کوه داد بزنی محبت بر میگرد محبت!
تو از سنگم کمتری؟؟
سعی کن در زندگی یکرنگ باشی ، فرش هزار رنگ را همه زیر پا می اندازند
پر معنی ترین کلمه" ما" است...آن را بکار ببند.
عمیق ترین کلمه "عشق" است... به آن ارج بنه.
بی رحم ترین کلمه" تنفر" است...از بین ببرش.
سرکش ترین کلمه" هوس" است...بآ آن بازی نکن.
خود خواهانه ترین کلمه" من" است...از ان حذر کن....
کسی که سخنانش نه راست است و نه دروغ ، فيلسوف است.
کسی که راست و دروغ برای او يکی است متملق و چاپلوس است.
....
نگو که ترانه از دست رفته ست ،
دوباره بکوش،
بنوش،
در چشمه هنوز،
آبی هست
با دو گام از پل میگذری ،
هیچ چیز به پایان نرسیده ست
هنوز
دست تشنه ات را بالا بگیر و راه بیفت،
می میری تو اگر باز بمانی،
صدایی هست که می خواند ،
صدایی هست که می رقصد،
صدایی هست که می رقصد و می گردد،
بخواه
اگر بخواهی تو جهان را می جنبانی،
دوباره بکوش،
نگو که قله ی فتح از دست رفته ست
زندگی همان رزم است
دوباره بکوش!
پائولو کوئلیو
انسانهای بزرگ / متوسط / کوچک
انسان هاي بزرگ در باره عقاید سخن مي گويند
انسان هاي متوسط در باره وقایع سخن مي گويند
انسان هاي كوچك پشت سر ديگران سخن مي گويند
انسان هاي بزرگ درد ديگران را دارند
انسان هاي متوسط درد خودشان را دارند
انسان هاي كوچك بي دردند
انسان هاي بزرگ عظمت ديگران را مي بينند
انسان هاي متوسط به دنبال عظمت خود هستند
انسان هاي كوچك عظمت خود را در تحقير ديگران مي بينند
انسان هاي بزرگ به دنبال كسب حكمت هستند
انسان هاي متوسط به دنبال كسب دانش هستند
انسان هاي كوچك به دنبال كسب سواد هستند
انسان هاي بزرگ به دنبال طرح پرسش هاي بي پاسخ هستند
انسان هاي متوسط پرسش هائي مي پرسند كه پاسخ دارد
انسان هاي كوچك مي پندارند پاسخ همه پرسش ها را مي دانند
انسان هاي بزرگ به دنبال خلق مسئله هستند
انسان هاي متوسط به دنبال حل مسئله هستند
انسان هاي كوچك مسئله ندارند
انسان هاي بزرگ سكوت را براي سخن گفتن برمي گزينند
انسان هاي متوسط گاه سكوت را بر سخن گفتن ترجيح مي دهند
انسان هاي كوچك با سخن گفتن بسيار، فرصت سكوت را از خود مي گيرند